داستان شیرِ فضه
داستان شير و فضّه، كه متأسّفانه در كافى نيز آمده است، استاد شهيد مطهری درباره آن در پاورقى مىنويسد: در منتخب طريحى و اسرار الشّهاده دربندى از يك مرد اسدى نيز نقل شده كه شبها شيرى مىآمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير، على بن ابى طالب است (العياذُ بِاللّه!)[1]
فضّه فرزند پادشاه هند بود كه پس از اسارت به دست مسلمانان، توسّط پيغمبر (ص) به خدمت فاطمه (س) در آمد. وى داراى فضائل و ارزشهاى والايى است كه در كتابهاى تاريخى، تفسيرى به آنها اشاره شد. او همچنين يكى از حافظان قرآن بود كه با مردم به وسيله آيات الهى سخن مىگفت.
فضّه از جمله كسانى است كه پس از حضرت زهرا (س) افتخار خدمتگذارى حضرت زينب (س) را داشت و در كنار آن حضرت در كربلا حضور داشته است.
بنا به گفته برخى منابع زمانى كه دشمنان اهل بيت (ع) تصميم گرفتند با اسب بر بدن امام حسين (ع) و شهيدان بتازند، فضّه خدمت حضرت زينب (س) عرض كرد: سفينه غلام آزاد شده پيغمبر هنگامى كه در ميان دريا كشتىاش شكست و به جزيره افتاد، توسّط شيرى كه در همان نزديكى بود راهنمايى شد و نجات پيدا كرد. اكنون كه دشمنان چنين تصميم شومى دارند اجازه بده بروم سراغ شيرى كه در اين نزديكىها است؟ به هرحال فضه رفت و آن شير را از جريان آگاه ساخت، شير آمد و مانع تاختن اسب بر بدن امام حسين (ع) شد. [2] به نقل مردي از قبيله بني اسد، پس از آنکه حسين بن علي «ع» و اصحابش شهيد شدند و سپاه کوفه از کربلا کوچ کرد، هر شب شيري از سمت قبله ميآمد و به قتلگاه کشتگان ميرفت و بامدادان بر ميگشت.يک شب ماند تا ببيند قصه چيست. ديد آن شير، بر جسد امام حسين «ع» نزديک ميشد و حالت گريه و ناله داشت و چهره خود را بر آن جسد ميماليد.[3]
بيشتر منابع تاريخى بر آنند كه عمر سعد جنايت تازاندن اسب بر جنازه شهداء را پس از كشته شدن امام حسين (ع) مرتكب شد. اما علامه مجلسى پس از ذكر كلام ابن طاووس در اين باره مىنويسد: «به اعتقاد من مطابق روايتى كه از كافى نقل خواهيم كرد، آنان موفق به انجام چنين كارى نشدند.»[4]
اما آن روايت كلينى كه مجلسى بر آن تكيه كرده است چنين مىباشد: «حسين بن احمد به نقل از ادريس بن عبداللَّه أودى گويد: چون حسين (ع) كشته شد، مردم خواستند كه بر پيكرش اسب بتازانند. در اين هنگام فضه به زينب گفت: بانوى من روزى كشتى «سفينه» در دريا شكست و او به جزيرهاى در آمد و در آنجا شيرى ديد. او خطاب به شير گفت: اى ابا الحارث، من غلام رسول خدايم! پس آن شير غرغركنان پيشاپيش او رفت تا او را به راه رساند. هم اكنون آن شير در جايى زانو زده است، اجازه بدهيد تا من بروم و به او بگويم كه اين مردم فردا چه خواهند كرد. فضه نزد شير رفت و گفت: اى اباالحارث! شير سرش را بلند كرد. آنگاه فضه گفت: آيا مىدانى كه مىخواهند فردا با ابا عبداللَّه چه كنند؟ مىخواهند كه بر پشت او اسب بتازانند! گويد: شير رفت و دستانش را روى جسد حسين (ع) گذاشت. همين كه لشكريان آمدند و چشمشان به شير افتاد، عمر سعد خطاب به آنان گفت: اين فتنه است، آن را بر مينگيزيد؛ و مردم بازگشتند.»
شگفت اينجاست كه مجلسى با تكيه بر روايتى از ناتوانى آنان سخن مىگويد، كه خود او در مرآة العقول آن را مجهول دانسته است. [5] در کتاب مدینه المعادیه از سید بحرانی روایت 36 در ج 8 و در کتاب اثبات الهدی شیخ حر عاملی این داستان شیر فضه آمده است.اما عمده ترین اشکال این است که در منابع تاریخی تصریح شده که اسبها بر بدن امام علیه سلام تاختند و بدن او را مورد هتک حرمت قرار دادند. نقل است در روز عاشورا ده نفر داوطلب شدند و بر بدن پاك امام حسين عليه السلام با اسب تاختند. سپس نزد ابن زياد آمدند و جايزهاى ناچيز گرفتند. ابوعمر زاهد مىگويد، نسب آن ده نفر را بررسى كرديم، همه فرزند نامشروع بودند.[6] در جای دیگر آمده است: كليّه كسانى را كه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسين عليه السلام و شهدا تاختند و تعدادشان ده نفر بود، دستگير كردند، دست و پايشان را بستند، از پشت بر زمين خواباندند و به زمين ميخ كردند و اسبها را با نعل تازه، بر بدنهاى آن جانيان تاختند تا پيكر آنان در هم شكسته شد و به هلاكت رسيدند. [7] آیت الله خامنه ای ضمن رد تلویحی داستان دراین باره می فرماید: مثلا فرض کنيد که ماجراي شير فضه را که حالا اصل قضيه هم معلوم نيست چطور باشد، اين را بيايند شبيه کنند و شکل يک شيري را مثلا بکشند حالا اين شير چي را مثلا نشان خواهد داد و کدام بعد از ابعاد حادثه حسيني را ميتواند نشان بدهد؟ [8] قصه اسب تاختن بر اجساد شهدا، در مناقب شهر آشوب و ابن أثير و آثار الباقيه أبوريحان آمده است .[9]
[1] - پژوهشی در مقتل های فارسی، ص 160
[2] - اسیران و جانبازان کربلا ص 185
[3] - ناسخ التواریخ ج 4 ص 23
[4] - بحار ج 45 ص 60
[5] - با کاروان حسینی ص 386 و 387
[6] - لهوف ص 182 و 183
[7] - بحار ج 45 ص 374 ؛ لهوف ص 183
[8] - سخنرانی رهبری در نماز جمعه تهران ،6/ 6 /1366
[9] - عاشور شناسی ص 194